اول: سلام دوستان...سلامی به وسعت یکسال نبودنم و یکسال دلتنگی روزهای سخت..... دوم:بعد از یکسال سرگردانی بالاخره تا حدودی وضعیت کاریم مشخص شده اما در جایی که خیلی تمایلی به ماندن و نفس کشیدن در فضای شهرش را ندارم..... سوم:یکی از بهترین دوستانم ازدواج کرده و من علی رغم خوشحالی زیاد، غمی بزرگ بر دلم نشسته ...مثل همان غمگینی روزهای دورم، با این تفاوت که اینبار من بودم که بر این روزهای غمگین اصرار کردم ...راستش اصلا فکر نمی کردم اینقدر زود تقدیر آیندش مقدر بشه و مطمئنم این لطف خداست که بنده ای که تابع اونه و امید و توکلش فقط خود خداست و حسن ظن نسبت به خداوند داره ، خدا خودش به این سرعت گره از کارش باز میکنه.... چهارم: در شب لیله الرغایب یا همون شب آرزوها زایر مرقد باصفای امام هشتم بودم ...اما زبانم به گشودن رویاهایم باز نشد....شاید بار این گناهان ریز و درشت است که .... پنجم:دخترهای 16 ساله این شهر مثل زنهای 30 ساله شهرهای دیگن ...عمق فاجعه رو خودتون بسنجید.... ششم: امروز بعد از مدت ها با وابستگی سالهای دورم حرف زدم، پا روی قولم گذاشتم و برای اولین بار بد قولی کردم......اما بی تابی و دلتنگی این روزهام باعث شد تا.........اما دیگه چیکار میشه کرد نوش دارو بعد مرگ سهراب...... هفتم: بخونید؛ سخت بود برایم که خاطرات سالهای دورم تداعی شود ....اما شد و غمی عجیب این روزها بر دلم نشسته است ....همیشه خواستم با شادی از نبودنش بگویم اما نشد...نمی شود که دلبستگی را انکار کرد ...روزهایی که ساعاتش برایت خاطره انگیز است وقتی می رسد و تو دیگر حضورش برایت تمام شده است تازه می فهمی که شرایط تغییر کرده است و تو باز محکومی به همان حکمی که همیشه در سرنوشت تو نوشته شده ..... چقدر سخت می گذرد دقایق این روزها.....دلم ابری ایست مثل آسمان این شهر .....دوست دارم تنها باشم مثل بهترین سالهای زندگیم......مثل تمام ساعاتی که به شوق بودن ، سپری شد اما انتهایش تصویری رقم خورد که جز تنهایی در آن چیزی نیافتم ....گاهی برای حرف زدن اینقدر زمان داری که گوش اهل زمین هم از شنیدنش خسته می شود و گاه اینقدر حرف زدن دشوار است که حتی اگر به اندازه یک عمر زمان داشته باشی ، حوصله بیانش را نداری...... این شبها اینقدر فضای سینه ام تنگ می شود که جز اشک آرامم نمی کند ....حتی نواهای استاد هم آرامش گذشته را ندارند ...انگار هر چه زمان می گذرد داستان زندگی ات تیره تر می شود و تو با کوله باری از غصه دیروز و امروز، تنهایی.........به وسعت دریا نگرانی و برای نگرانی ات دلتنگ.... گاهی مرور می کنی خاطرات گذشته ات را و اینقدر ذهنت درگیر مسایل مختلف می شود که برفک حرف های ریز و درشت صفحه نمایش ذهنت را می پوشاند و صداهای گوناگون اعصابت را بهم می ریزد ...سرت را به شدت فشار می دهی ........دوباره گوشه چشمت تر می شود و باز آیه صبر زمزمه می کنی که ان الله مع الصابرین.....یا نه دوباره با خود حرف می زنی ...باز تمام فریادها را بر سر خود می کشی و خود را مجاب می کنی که با تمام این روزها زندگی کنی ...زندگی همراه با غم.... نمی دانم احساس غربت عجیبی دارم ...تمام روزهای کودکی ام تا به امروز در ذهنم تداعی می شود،زورهای خاطرات تلخ و شیرین ...دلم میخواهد بگویم از تمام دردهای سالیانم اما کسی نیست که بدانم همراه همیشگی ایست..... نوشته های تکرای ام را می خوانم و باز به خود امید می دهم......دلتنگی امروز و دیروز می شود همین نوشته ها و خاطره های روزهای آینده.... چقدر ساده آشنا می شوند و سپس جدا می شوند......چقدر سخت است باور این بودن ها و نبودن ها...یا نه وقتی پای حرفها و بهانه های زوجی می نشینی که برای جداشدن از هم چگونه بی تابی می کنند ....دلت می لرزد و با خود آرام می گویی عجب انسان های سنگدلی.....و این موضوع با تمام احساس تو از زندگی در تناقض است و تمام آرامشت را بهم می ریزد.... نمی دانم تاکنون سنگینی نگاه را حس کرده ای یا نه؟یا نه بر عکس بچگی و سادگی حرفهای کسی را؟و چقدر سخت گره می زنی ذهنت را به موضوعات تحکم برانگیز حاکم بر زندگی ........و آخر به این نتیجه می رسی که نوع زیستنت اشتباه بوده است...آه می کشی از این همه سالی که به اشتباه گذشت و نفرین می کنی بر تمام دستهایی که به طمع غارت احساست به سویت دراز شده ....آشفته می شوی از دروغ های اطرافیانت ......و آنگاه که احساس و اعتمادت بازیچه دست دیگران شد بی اعتماد می شوی...... زاویه دیگر نگاهت خیره می شود به دل بستگی هایت...به شعر هایی که گاه و بیگاه زمزمه می کنی.....به شب نشینی طولانی با آهنگ های غم انگیز .....به تنهایی نیمه شب های سرد زمستان و گرم تابستانی......دوباره حرفهایت تکرار می شود که خنده ات را به من بده،لبهایت را به دیگران،دلت را من بده ، دستت را به هر که خواستی بده......بگذار دوستت بدارم..... دوباره از ته دل آه می کشی چرا که تاثیر حرفهایت ثانیه ای دوام ندارد...زیرا که زبان خنده گل را لبت نمی فهمد.......و دوباره با خود به زمزمه آهنگ می نشینی که طاقت بیار در این روزای انتظار...... کاش آمدنش اینقدر طولانی نمی شد و تو می توانستی زودتر از اینها تمام حرفهای مانده بر قلبت را بر زبان آوری و با او بگویی از مصائب سالهای نبودنش.... و من تنها در این گوشه دنیا برای یکسال دیگر برای آمدنت به انتظار نشستم و تو باز نیامدی و اینبار دیگر شوق و اشتیاقی برای استقبال ندارم ....راستش فکر می کنم که آمدنت را قدر ندانستم ...شبهایی که آمدی در ذهنم و مرا به تسکین درد روزهایم ، دلداری دادی و آرام با همان لحن صمیمی و مهربانت برای آینده ام تصویری کشیدی از صورتی و سرخ و سفید.....و من کاش تا باور ساعات بودنت را به ترس از رفتن و نبودنت نمی فروختم ....و اکنون در این ساعات، سوختنم را به تماشا نایست که احساس سوختن به تماشا نمی شود .....آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم.... ................. .......................... زیر سایه امیرالمومنین (ع) اول: سلام دوم: این روزها که میگذره حس میکنم خیلی از دنیا عقبم از خیلی از هم سن و سالای خودم از زندگی و تنها کاری که می تونم انجام بدم اینه که نسبت بهش بی تفاوت باشم چون هر چی تا حالا تلاش کردم به هیچ جا نرسیدم و بدتر شده اوضاع...... سوم:علت نیومدن و ننوشتنم شاید همین چیزی باشه که گفتم اما نمیتونم ننویسم از تمام این روزهایی که خاطره میشه و من مطئنم که تو آینده به همه این روزا فکر میکنم ....... چهارم: به نظر شما مملکتی که توش منافع جناح ها مهم باشه و نه بلایی که سر مردم میاد،آینده خوبی میشه براش تصور کرد؟یا برای ثبات اقتصادش یا برای ثبات مدیریتش یا .........؟ پنجم: همین یه جمله بعدهای دور برام دردسر میشه اما مهم نیست ..... ششم: متاسفم برای همه آدم هایی که می تونن مشکل کسیو حل کنند اما به گفتن ان شالله درست میشه اکتفا میکنن و فکر می کنند که زبان فقط باید کار کنه و توان دستاشون برای رفع مشکل دیگران بلااستفاده است واقعا مایه شرمه که تو مملکتی زندگی می کنیم که این همه بین طبقات جامعش اختلاف هست..... هفتم:تابستونه و اینجا به شدت گرمه ، گرمای طبقه اول از سقف زیر زمین میاد بالا و حتی نمیشه برای ساعتی خوابید کلر و وسایل خنک کنندم دیگه جوابگوی این گرمای بیش از حد نیست همیشه سرما رو بیشتر از گرما دوست داشتم شاید به دلیل اینکه خودم متولد زمستونم ...... هشتم: بخونید..... این روزها که دلم می گیرد یا خاطرات و فکر تو از سرم می گذرد بیقراریم بیشتر می شود و خویش را به تمام روزهای قبل می سپارم ،آنجا که تنها غمگینی ام غروبهای جمعه بود و تنها دلخوشی ام شبهایی که باران می بارید.....چقدر کوچه ها زیبا میشد وقتی که دانه هایش اینقدر بر زمین میخورد که عطر نمناکی غبار با هوای شرجی ممزوج می شد و تازه می فهمیدی که بوی باران چقدر تماشایی ایست و باز کنار همان اتاق همیشگی دلتنگی ات برای آمدن مسافری که شاید هیچ گاه از راه نرسد ، بیش از اندازه می شود. وای که چقدر سخت است اگر باورت شود که تمام انتظارت یعنی تنهایی و برایت بنویسند که تنها باشد،که تنها بمیرد که تنها...... صدای استاد هم که فضا را نوازش دهد تو می شوی ستاره این بزم و گاه برای خودت می خندی ، گاه گریه می کنی گاه عبور ابر و مهتاب را نظاره می کنی و دیوانگی ات افزون می شود ...دوست داری چشمانت را ببندی و تصور کنی لحظه ای را که می آید و تو را از این همه بند، از این همه تلاطم ، از این همه سر درگمی، می رهاند و این یعنی لحظات شاعرانه شدنت.....تا که از آن گل دور افتادم ....خنده و شادی رفت از یادم ...سیه شد روزم...بی مه رویش دمی نیاسودم ...ز سیل اشکم....گواهی ای شب..... آنگاه برای خودت تصویر می کشی برای خودت فکر میکنی که کاش این ستاره برای من بود برای مدتی تامل میکنی نه این خوب نیست کاش ان ستاره برایم بود دوباره لحظه ای تامل و......اصلا کاش تمام ستاره ها برای من بود.....و باز دوباره نگاه میکنی به تمام سکوتی که این سالها در آن غرق بودی و دوباره دلت میخواهد بی ستاره باشی بی نشان و ....التهاب این روزها مرا در هم شکسته است و این تحمل دیگر به انتها رسیده است و گاهی به نتیجه ای می رسی که چرا تو و دوستانت آهنگ های غمگین را دوست دارید؟چرا اینقدر با دلت بازی میکند؟چرا...... آرام که می شوی برای همه این سوال ها هزار و یک پاسخ منطقی می آوری .....فنجان را پر از چای میکنی و قلیان را که در این فضای بارانی حکم وصف العشق را دارد آرام پک می زنی ....و دوباره زیر لب غر می زنی که اه باز هم زغال خوب گیرمان نیامد......و من به این جمله بارها فکر کرده ام که یاری که قرار است عمری با تو مسیر عشق را بپیماید، اگر قرار است که خوب نباشد، بهتر است که از همین ابتدا تنها باشی و تنها بروی در تمام سالهای عمرت و روی تمام دوتا شدن هایت برای همیشه خط بطلان بکشی...... این هفته ها شبها بیدارم و روزها خواب ....انگار شب با من انس دارد و نمیخواهد که رها سازد ما را از این سیاه چاله های نا امیدی....ای شب جدایی که چون روزم سیاهی ای شب....پرشتابی آخر ز جان من چه خواهی امشب....مثال زلف دلبری ز بخت من سیه تری بلا و غم سراسری ....تیره همچون آهی ای شب.... ......دیگر شعرها برایت لطافت روزهای واپسین را ندارند دیگر چیزی برایت جذاب نیست این همه مشکلات را برای نرسیدن تحمل کردی و اکنون این روزها انگار پایان راهی ایست که تو را به سمتی خواهد برد که دیگر لااقل از این دغدغه ها خلاص می شوی و فکر و ذکرت می شود ساعاتی که باید عذابت کنند و آن هم می گذرد. برای خودت می گردی برای خودت می خوابی به دیدار دوستان از دست رفته دنیایی ات می روی و برای خودت تمام روزها و حرف ها تمام دنیایت را مرور می کنی ....آری کاش می شد مرگ هم دست انسان بود تا هر وقت خودش اراده می کرد بمیرد و از این همه فرسایش ،از این همه روزمرگی خلاص شود ......و گاهی دلخوش به این بیت که گیرم از روی کرم گاهی خدا دعوت کند.....دوزخی ها را برای شب نشینی در بهشت..... من نمی دانم که چه فرقی می کند انسان این همه روزمرگی را تحمل کند و تازه بعد مدتها سعی و تلاش به داشته هایی برسد که بعدها از آن دیگری می شود نمیدانم این همه تلاش برای چیست ؟برای کیست؟.... نمیدانم چگونه بنویسم سردرگمی هایم را که این روزها عجیب زیاد است و من میان این همه مانده ام که از کجا باید نوشت؟حرفهایم بی ارتباط و دردهایم بی شمار..... راهی برای رهیدن از بند سراغ ندارم دیگر تمام راه ها را آزموده ام فکر میکنم در باتلاقی گرفتار شده ام که رهایی از آن مشکل است ...هر روز بیشتر فرو می روم هر روز بیچارگی ام ،آوارگی ام بیشتر می شود و جای بهتر شدن اوضاع همه چیز دوباره بهم می ریزد و دوباره می رسم به جایی که یکسال قبل همانجا بودم و........و این تسلسل محال مرا برای رسیدن به آینده ناامید کرده است اما امیدواریم به اوست ...او که فرمود ناامیدی از درگاه من بالاترین گناهان است و من بر این اعتقادات هنوز پابندم حتی اگر روزی تمام داشته هایم را از من بگیرند تو را هیچ گاه از خویش دور نمیکنم راستی چقدر خوب شد این روزها یاد تو کردم .....ماه خوبت نزدیک است و من برای روزهایش بی تابم که باز اینقدر تشنه شوم و اینقدر گرسنه شوم که تو در من بتابی و نورانیت شبهایش را چون مهتاب یادآور دوستانی شوم که هیچ گاه نخواستند عظمت حضور تو را درک کنند.... این روزها حالم دگرگون است و حرف هایم بی حساب .....گاهی اینقدر می خوابم که تمام بدنم درد می گیرد و گاهی اینقدر بیدارم که تمام سفیدی چشمانم سرخ می شود دیگر از این همه افراط و تفریط ها به تنگ آمدم و این روزها را برای رویای هیچ گاه نیامده ام پشت سر می گذارم .....من برای خویش بسیار نگرانم ..... این روزهاو شبها که می گذرند خاطراتت درذهنم بی نهایت زیبا می شود و من برای تمام لحظه های ناب روزهایی که قدرش را ندانستم حسرت می خورم ....دیگر بار رها شد از این همه بند و من فکر میکنم که این رهایی شاید مقدمه گسستن است از دنیایی که دیگر واقعا هیچ چیزش برایم جالب نیست و تنها دوست دارم با دوست داشتنم و با تمام بدیهایم زیر خاک روم و خاطرم با خاطرات خوب و بدم آرام باشد و خاطر دیگران از نبودنم آزرده ......و دوباره لب به شعر که خرقه تنگ جهان در نظر من پشم است .....کاش در پنبه و کافور ببینم خود را..... و این خلسه ها که به پایان می رسد تو دوباره خویش را در نیمه های شبی احساس میکنی که چای و قلیان عین هر شب برایت نغمه سرایی می کنند و تنهاییت را از تو می گیرند و دوباره آسمان دلت ابری ایست و دلت می خواهد آرام و بی صدا تا صبح اشک بریزی و با گونه های خیس برای خود دعا کنی که ای کاش زودتر ........ ........................ ................................. زیر سایه امیرالمومنین(ع) سلام اول: بابت این همه نبودنم عذرخواهم ……اینقدر اوضاع روحیم بده که حتی حوصله نوشتنم ندارم…… دوم:بارها آهنگ آغوش شادمهرو امشب گوش کردم و باز برای تمام این لحظه هام گریستم…… سوم:کاش یه کم اوضاع این روزها زیبا می شد …..اوضاع زندگی….اوضاع آرامشم….. چهارم:با اینکه اردیبهشت ماه رو دوست داشتم…با اینکه بوی بهارنارنج درختان شهر مادریمو تو این ماه خیلی دوست داشتم اما نتونستم که بنویسم ……علتش شاید……نمیدونم…..این روزهام ،روزهای آخر بهاره و خواستم بنویسم که توی آخر این ماه و اوایل ماه بعد شاید یه سفر شاید یه دست آسمونی بتونه کمکم کنه …. پنجم:امشب دوست داشتم که پسرداییم با من بود ….امشب فقط دوست دارم این آهنگو تا صبح گوش کنم….. ششم:اگر این همه نوشته های بی مقدار این سردرگم براتون مهمه بخونید….. دیگر تمام بهانه هایت برای آمدن تمام شد و دیگر جز همین تنهایی ،جز همین بودن بی تو ،جز همین نفس زدن های بی دلیل چاره ای نیست….چقدر جشن تولدهای اردیبهشت و بهمنم را برای آمدنت به تاخیر انداختم و باز نیامدی ….چقدر این نوازش ها برایم بیگانه است…باید ترک کنم این عادت سخیف سالیانم را …باید بگذرم از تمام دلتنگی هایم و باید تا عبور کنم از این فرسایش بی حاصل ….. چقدر عشق ها و چقدر حادثه ها مرا دچار ساخت و چقدر تنهایم با تمام این دچار شدن ها …..دل چه ارزشی دارد وقتی که هیچ رخدادی برایش انگیزش شور و نشاط نیست.. وقتی همه چی می شود تکرار، وقتی شعر می شود ناآرامی و حتی استاد نیز آشفته ترت می کند…… دیگر چه تفاوتی دارد بیایی و بنویسی از تمام سالیانی که گذشت و تو در همین کوچه به ظاهر بزرگ ، تنها جا مانده و عقب مانده ای …….. برای همه ساعات نبودنم دلتنگم ،روزهایی که جهان در گذار خویش، خوش بود و من انگار نبودم و از عدم می نگریستم شوق آمدن انسانهای محدود شده را …..پشت پا می زنم به تمام خوبی هایم به تمام سادگی هایم …دوست دارم گرگ باشم، دوست دارم از تمام انسانیتم فاصله بگیرم، دوست دارم آزاد باشم دوست دارم به بندم نکنند …نکنی…..در بندم نباشند….در بندشان نباشم….لاقید باشم و بی بند….بی بند باشم و بی هراس از تمام روزهایی که می آید، از تمام این تقویم هایی که تکرار می گردند که بیایی اما نیستی حتی نشانه هایت را نیز مخروبه های خیالم به غارت برده اند…… وقتی که عاشقم به سفر فکر میکنم ….چه دل خوشی داری شاعر بی خیال ….قتی که در بند می شوی باید به بند فکر کنی….به خطر …..ابریست آسمان دلم هر غروب…..آری اما هر غروب دیده هایت تار و تر است….نگاهت به بیکرانی ست که هیچ گاه تصویرش واضح نشد…..شیرینی که هیچ گاه عاشق فرهادش نشد ، نسبتی که هیچ گاه تناسب نداشت با این معادله به ظاهر ساده….. عمریست در اتاق تهی با خیال خویش…..بگذار من ادامه دهم شاعر واژه هایت برایم سزاوار نیست باید که چشمانت به در باشد تا بیاید اما هیچ گاه نیامد…..یا آمد و دستی به دل ما به نشانه زخم های به جا مانده و بی مرهم کشید و رفت…..رفت با تمام رویای زندگی اش زندگی کند، رفت تا با تمام این سازهایی که برایت اشنا بود بیگانه گردد…..رفت و پا روی تمام یاس های این روزهای عمرت گذارد ….رفت….و تنها خاطره های آمدنش را برایت به یادگار گذاشت…..تو چقدر ساده ای انسان که دلت را به دستان غریبه سپردی …به دلی که هیچ گاه نه عاشق بود و نه معنایش را می دانست …به کسی که با خویش نیز دشمنی داشت به او که هیچ گاه نفهمید عبور نگاهش ، تمام جسمت را به صلیب می کشد و روحت را نیز….. و باز ادامه میدهی شاعر؟چقدر تو دیوانه ای…آخر غارت زده ای …نگاه کن حتی عطرهای بودنش نیز دارد تمام می شود و این بودن های تو و این پابند بودنت برای کیست؟برای چیست؟برای پروازی که پرپر شد؟یا برای احساسی که باورش نکردند؟دوباره امیدواری …..که…یلداست عمر من به بلندای زندگی……بیهوده در شبم به سحر فکر میکنی…. دوباره فنجان های قهوه را دو تا می ریزی ….یکی را که بر می داری یاد تمام لحظه های نبودنش آزارت میدهد ، یاد تمام دعاهایی که کردی برای آمدنش …..یاد تمام زیارتنامه هایی که برایش تکرار نمودی …یاد تمام لطف های پنهان زندگی ات به او…..و من فکر میکنم باید بگذاری و بروی و نگاهت را تنها به خدای او بسپاری…..و لحظه دیدار را تنها برای سر سپردنت به او ….به سه حرف مطلقش ، به ناتمام بودنش، به زنده بودنش به شندینش به دیدنش،به ودیعه واگذار کنی….. و این سهم تو از تمام این سالهای دلتنگی است……خداحافظی که همیشه برایت واژه ای محزون گشت و یکبار نیز به شوق تکرار دوباره سلامش آشنا نگشت…. چه فکرها که در سر داشتی …بوسیدنش و تولد نفس هایت …..گرمای دستانی که تو را امیدوار به آینده می کرد…..و چشمهایی که تنها یادمانش همین دل تنگی و گوشه گیری ست…..چقدر شب ها پشت پنجره رفتی و به انتظارش با استاد به صبح رساندی ….چه غروب های جمعه که دلگیر بودی و نگاهت کنار همان ساحل آرام روی شن ها به خواب عمیق رفت و تو باز پیدایش نکردی…..چه آغوش ها که برایش باز کردی اما هیچ گاه دل آرامی برایت پیدا نشد…..آرامشی که هیچ گاه رویش را آن گونه که میخواستی ندیدی…قداست این روزها و این لحظه ها که هیچ گاه نخواستی درکش کنی….مهربانی لفظ های این نوشته ها که تا ابد قادر به توصیفش نیستی……من مهربانتر از نسیم …من ساده تر از آب…..من تنهاتر از همیشه امشب برای خودم مینویسم…..برای آرامش دستهایم برای التیام عشقی که هیچ گاه نداشتم….. دوباره شعرهام روی دفترهای کهنه……دوباره اشک ها و لبخند ها…..دوباره آرام شدن پس از یک گریه طولانی ….دوباره از آن شب هاست که اشک هم آرامم نمی کند….خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد….خواستم،اما نشد این کار آرامم نکرد………… و دوباره نگاه می کنی به خاطراتت….چقدر دختر……دختر که بود خواست که در فیلم نامه ام……او جای نقش اول زن زندگی کند…..و نخواستم و ویران شدند و ویران شدی….و شکستی که چه می شد مگر که آن یار مال من باشد…… خسته ام از خودم ، از تو ،از زندگی ،از تکرار، از روح آزرده ام، از پلاک های گم کره ام…..از تمام اینهایی که نوشته های یک مرد نا آشنا برایشان آنقدر دردناک است که به حال خویش می گریند…. از تمام احساس نوشتنم که هر کس خویش را در تب و تابش می بیند و برای روزهای بودن این عشق در زندگی اش می گرید…… بگذار ساده تر بگویم …..وقتی تمام چاره ات را برای درمان، گریز نیست …وقتی که به آب و آتش می زنی و دلت بیشتر درگیر می شود… وقتی که غروب ها اینقدر برایت دلگیر می شود که خویش را گم می کنی….وقتی که آهنگ های غمگین را اینقدر تکرار می کنی که با عمق جانت آمیخته می شود….وقتی که نگاهت را به گوشه ای خیره می کنی و تصور می کنی که اینبار می آید اما وقتی خویش را دوباره تنها می یابی….وقتی که تمام روزنه های امیدت برای وصال بسته می شود…..وقتی که سرنوشت خویش را شوم می یابی و دوست داری از تمام جنس مخالفت اظهار نفرت کنی…..وقتی که چای عاشقانه نیمه شب نیز آرامت نمی کند ….وقتی که تمام خاطره های بودنش را تکرار می کنی…..وقتی که تمام جامانده هایش را نظاره می کنی و اشک می ریزی…….وقتی که از شدت بغض به هق هق می افتی …..وقتی که چشمهایت از فرط اشک سرخ می شود …….تنها اوست که نظاره گر است …….اوست که هر جا می روی یادت می کند…اوست که می داند نقطه اتصالت کجاست ….اوست که با تمام بدی هایت با تو مانده است اوست که وقتی تمام این حادثه ها را روی سرش خراب می کنی لبخند می زند و تنها کلامی از من به یادگار برای لحظه های نبودنم برای این لحظه ها ، برای این دلتنگی این است……آرامش نگاهم را به بودنت بخشیدم و سادگی ام را به پای رنگ های دنیایی ات گذاشتم و این حق من است که از زندگی تنها همین دلتنگی و تنهاییش قسمتم باشد…..روزی به دیدارت خواهم آمد آنگاه که زمان و مکانش مرا تنگ در آغوش خواهد گرفت و تو را با تمام هق هق سالیان جوانی ام فریاد خواهم زد….. ……………….. ………………………. زیر سایه امیرالمومنین(ع) اول: سلام دوم: سال نو رو به همه دوستان عزیز تبریک می گم و امیدوارم برا همتون سالی توام با موفقیت و شادی باشه. سوم:عید خوبی برام نبود و اگر قرار باشه که سالی که نکوست از بهارش پیدا ست ، محقق بشه قطعا باید منتظر اتفاقای خیلی بدی تو زندگیم باشم..... چهارم: تنهایی آدما اینقدر قیمتی هست که اونایی که میان تو اون لحظه ها قطعا باید ارزش اومدن و بودن تو اون لحظه ها رو هم داشته باشند و هم این احساس رو داشته باشند که تو قشنگ ترین ثانیه های یکی دارن زمانشونو می گذرونن.... پنجم: بخونید.... دوباره بهار است و قرار است سالی دیگر بدون تو بگذرد ، چقدر کوره راه را که رفتم و برای یافتنت سعی کردم ، چه وقت ها که با یادت سپری شد ، چه زمان ها که گذشت و تو نبودی و نیامدی. این روزها دوباره سرشارم از لحظه های ناب شاعرانه، از عشق ، از تو ، از وجودی که نیست اما بودنش را احساس میکنم ، گاهی نوشته های جبران گویای عمق عاطفه است: آرزو میکنم که می توانستم به تو نشان دهم که یاد تو در من تا چه اندازه شیرین است و تا چه حد دوست دارم که تو را دوست بدارم...... سخت است هنگامی که دارایی ات از آن دیگری است،سخت است این آمدن نابهنگام و این رفتن زود هنگام ، چقدر خاطره دارم از تو ،از تویی که لحظه هایم با تو زیبا شد ، تویی که شاید خداوند هدیه ات داد به من ، اما هدیه ای که با گشودن کاغذهای رنگی رویش، از قفس رها شد و پر گشود و جلد بام دیگری شد..... چقدر سخت است با تمام غرورت دوست داشتنت را تقدیم دیگری کنی ، چقدر سخت است وقتی که واقعیت خیلی زود رویا می شود و تو دوباره تمام احساست را درونت نگه می داری ، دست هایت دوباره گره می شود ،دندان روی دندان می سایی و آرام زیر لب که دوستت دارم......اما چون چاره ای نمی یابی آرام تر از قبل مهربانانه نگاهش می کنی و احساس می کنی که با خوشحالی اش شاد می شوی......التماست به اشک های حلقه شده در چشم که فرو نریزید که دلش بی تاب می شود....در خود می شکنی ، دوباره و باز دوباره نگاه مهربانش آرامت می کند ، سلام هایش جان دوباره ات می بخشد اما اینبار باید بپذیری که برای همیشه قصه تلخ جدایی را باید از همان آغاز دانست.... باید شادی دیدن بار نخست را با تلخی وداعی که آمدنش خیلی هم دیر نیست ممزوج کنی و این یعنی هراس از تمام لحظه های زیبای بودن با او......نوشته ات اینبار بی دلیل است ، بی بهانه ....اصرار می کنی که بمانی اما باید بگذری و از این راه هم عبور کنی ......چقدر دلت خوش بود که شادی میهمان خانه ات شده است و چقدر زود رخت غم باید بر تن کنی و شادی را به تاراج غم های سالیان تنهایی بفروشی...... دوباره مثل قیصر دلم را ورق زدم ، گشتم شاید نامی از تو پیدا کنم در انبوه این یوسفان به بازار آمده .....اما انگار این دلواپسی های من تمامی ندارد.....آه ، چقدر دور است این نزدیک......و این رفتن مرا بی تاب تر از قبل می کند.....به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد ....که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد...... آری نشد و من دوباره این روزها تنهایم.....می روی اما بدان که یادت سالهای زیادی در خاطرم می ماند،بدان که خاطرت برایم عزیز است ....نمی شود که فراموشت کنم .......کی به انداختن سنگ پیاپی در آب .......ماه را می شود از حافظه آب گرفت...... و این یعنی اینقدر به تو عادت کردم که رفتنت آزارم می دهد اما من این را از آغاز پذیرفته ام ......چقدر تحمل می خواهد این وداع.....چقدر دشوار است دل کندن از کسی که خاطره هایش پاک ناشدنی ایست......شاید اگر کمی جای من باشی احساس رفتن را درک کنی.....دوباره شعرها زبان می گیرند : تصور کن بهاری را که از دست تو خوهد رفت....خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت.......و حال که خاطرت پریشان شد دیگر دستور زبان عشق قیصر هم آرامت نمی کند....چقدر ناگفته هایش گفتنی ایست....نه!کاری به کار عشق ندارم !من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر در این زمانه دوست ندارم، انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را یه روز خوشحال و بی ملال ببیند، زیرا هر چیز و و هر کسی را که دوستر بداری حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد از تو دریغ می کند......پس من با همه وجودم خودم را زدم به مردن تا روز گار دیگر،کاری به کار من نداشته باشد......این شعر تازه را هم ناگفته می گذارم تا روزگار بو نبرد....گفتم که کاری به کار عشق ندارم......... دوباره استاد می خواند و تو در خیال خویش پرسه می زنی با قلیانی که همیشه نیمه شب هایت را تکرار می کند، چقدر دشوار است بیرون دادن دودهای این رفیق قدیمی با نوای ناله و آهی که از عمق جان بر می آید .....دوباره چای می نوشم که با غفلت فراموشت کنم....چای می نوشم ولی از اشک فنجان پر شده است..... بهم می ریزی و دوباره جزوه های درست را باز می کنی، محاسبه کنید پایداری دیوار در مقابل لنگر واژگونی را.....و من که چه دل خوشی دارد این طراح سوال....دلت که ویران شد دیگر چه فرقی می کند که دیوار این ساختمان فرو ریزد یا نریزد اصلا وقتی که شکستی بگذار تمام دنیا روی سرت آوار شود...... و باز قاصدکی این سکوت را بهم می ریزد ، می آید و من دلم خوش می شود ...چه ساده دلم خوشحال می شود و چه ساده خوشحالی اندکم را نادیده می گیری......دوباره من که ای دوست همیشگی عصر تنهایی من ، دوباره چه خوابی برایم دیده ای، دوباره از چه کسی برایم پیام آورده ای.....می خندم....خنده ای که شاید از گریه.....آرام.....دوباره پروازش می دهم ....دوباره اوج می گیرد.......دوباره دلم می گیرد...... آری، آدم خلیفه تنهای خدا روی زمین است،امپراطوری که گاهی باید برگردد به آخرین سلاحش ....و سلاح او گریه است.....و می گریم شاید که خداوند تنهایی این غروب را با مرهمی از جنس نور درمان کند..... می گویند لحظه های استجابت است لحظه های غروب، مخصوصا وقتی دل شکسته باشی و تنهایی و حس عظیم غربت را در این ثانیه ها درک کنی، پس من دعا می کنم برای خوبی ات،برای زندگی آرام بخش آینده ات، برای شادمانی قلب صورتی ات، برای تداوم مهربانی و لبخندت، برای خوشبختی ات ...و برای صبور ماندنم....... و من با تصویر قشنگ آن یار جدا شده از دیار فانی کلامم را پایان می دهم و ثانیه ها را به انتظار می نشینم ......قطار می رود .....تو می روی......تمام ایستگاه می رود.....و من چقدر ساده ام که سالهای سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!..... ............................. ................................... زیر سایه امیرالمومنین(ع) دوم: روزهای آخر سال هشتاد و هشته و من از ترس اینکه روزهای آخر سال فرصت نشه که بیام و بنویسم امشب تصمیم گرفتم آخرین نوشته امسالمو تو بلاگ بنویسم. سوم: آرامش خیلی خوبه ، کاش تو زندگی همه باشه ، چیزی که تو زندگی خیلیا نیست و همه دوست دارن که آروم باشن اما خودشون با حرفاشون با حرکاتشون با بدگمانی هاشون زندگی رو نه به کام خودشون ، بلکه به کام همه دوستان و اطرافیانشون تلخ می کنند.... چهارم :خدا کنه عاقبت به خیر شیم چون عافیت و سلامت و عاقبت به خیری بهترین دعایی ایه که از آموزه های معصومین به ما رسیده شاید علتش همین مسایل عجیب و غریبی باشه که من دارم می بینم و می شنوم ...کاش هیچ وقت اینارو نمی شندیدم و نمی دیدم..... پنجم: آدم هایی که زود یه تصمیمو می گیرن و زود از تصمیمشون پشیمون می شن انسانهای ضعیف و بیخودی هستند که حتی برای خودشون و حرفشون احترامی قایل نمی شند ...امیدوارم تو سال جدید سعی کنند این اخلاق بد رو از خودشون دور کنند ... ششم: تولد تمام دوستانی که متولد اسفند هستند رو بهشون تبریک میگم مخصوصا یکی از دوستان خوبم که متولد این ماه قشنگه و همیشه برام تو ذهنم و تو خاطره هام اسمش و یادش باقی می مونده چون خیلی مهربونه..... هفتم:بخونید..... امشب هوای دلم مثل آسمان این شهر مه آلود است ،از تمام این روزها و سالها گله دارم ،از سرنوشت که این سالهای اخیر بسیار با من جفا کرده است ،دوست دارم جایی باشم دور از این شهر ،دور از این همه انسان ،جایی که فقط تنها باشم ،تنها با آرامش تنهایی شبها،با هوای سرد و یخ زده قلب زخم خورده ام و با کوله باری از غم سالیان دور .... دیگر این روزها و سال ها برایم تکرار مکرر هاست ،برایم تفاوتی ندارد که یک عدد به شمار سالها افزوده شود ،شمار روز و ماه هم که مدتی است از کنتور ذهنم محو شده است .می دانی وقتی که دلخوشی هایت برای زندگی از بین می رود ، وقتی که همه چیز فرسایش اعصاب می شود ،وقتی حتی بوی آرامش را در زندگی نمی شنوی،دلت می خواهد نباشی. لااقل وقتی نیستی دلت خوش است به اینکه با گذشت سالها قرار نیست چیزی عوض شود چون تو اندوخته هایت قدیمی ایست و دیگر مجال به روز کردنشان را نداری ،دیگر دلت نمی گیرد.....دیگر می شوی اسیر خاک....لااقل دیگر مغرور نیستی به همان خاک خاکستری که از آن خلق گشته ای باز می گردی .....شاید تنها دلخوشی آن سالها لحظه هایی باشد که بر مزارت می آیند و فاتحه ای نثارت می کنند اما دیگر برایت طلب مرگ نمی کنند ...دیگر دلت را نمی شکنند ...دیگر حرفهایت را به سخره نمی گیرند ....گاه یادی کنید از این خسته ،از آنکس که هیچ وقت یادش را عزیز نداشتند.....شبی به کلبه درویشی ام سری بزنید.....به رغم فاجعه جویای حال من باشید.... این روزهای پایانی انگار به آخر مسیری می رسی که باز هم انتهایش بسته است ،بیست و شش سال است که می رسی به این ایستگاه پایانی اما پیاده نمی شوی....می رسی درسهایت را دوباره تکرار می کنی اما باز هم باید به ابتدا باز گردی.....دوباره شروع می شود روزهای بلند و شبهای کوتاه ،دوباره داستان ندیدن و نشدن .....باز رفتن و ناامید شدن....این گام ها که دیگر خسته اند تاب ایستادن ندارند باید بنشینند و شاید این فاصله های بین غروب و طلوع زمانی ایست که تو در آن جلوه می کنی....کاش می شد از خستگی و تنهایی سالیان دورم با تو سخن گفت ...با تو نشست ، با تو تکرار کرد سرودی را که دیگر روایت هجران و غم طولانی ایست...با تو خواند از تمام ناکامی روزهای رفته...... اما من باز عبور می کنم از تمام این ساعات ، من عاشق این دلتنگی هایم ،عاشق شبهایی که تا به صبح منتظرت بودم که بیایی اما سحر دمید و آمدنت را ندید حتی نسیم هم عطر حضورت را با خود نداشت و من باز دل تنگ حادثه های سرنوشتم ...عاشق همین نوشته های طولانی ....این اضطرار اضطراب آور ، این تصادف های اتفاقی ...این ویرانی پس از دلتنگی ....این خرابی بعد از ویرانی.... همیشه در انتظار ثانیه ای که خود را در تو معنا کنم ....من دوست دارم را پیوسته در چشم تو می خوانم....ناگفته می دانم من انچه را احساس باید کرد یا از نگاه دوست باید خواند....هرگز نمی پرسم ،هرگز نمی پرسم که آیا دوستم داری ....قلب من و چشم تو می گوید به من آری ..... و این همان شبانه های بی توست که مرا اینگونه نگاشته است ، این تصویر بودنت در آیینه تنهایی یک مرد...یک احساس غریب مرا به آمدنت امیدوار می کند و این همان داستانی ایست که بارها نوشته ام ...اما اینبار رویاهایم همگی تارند و در ابهام این هاله ها من نقشی جز چهره تو را نمی توانم تصور کنم....اما دیگر حس تغییرفصل ها هم برایم جالب نیستند.....دیگر بهار هم سر حالم نمی کند.....چیزی شبیه گریه زلالم نمی کند.....آه ای خدا مرا به کبوتر شدن چکار؟وقتی که سنگ،رحم به بالم نمی کند..... همیشه برایم احساسی عجیب بود اینکه منتظر باشم و نیایی یا اصلا اینکه در تمام بودن ها و نبودن هایت با تو باشم اینکه هر جایی کنار توام و این یعنی تمام دل بستگی ات آنقدر شفاف است که می توانی تصویرهای زیبایش را در آیینه وجودت نظاره کنی....می شود آرام با نوای استاد عاشق شوی می شود اشتباه کنی می شود دوباره دل بستگی ات تنها یه چیز شود و می شود تا تمام خستگی ات آرام باشی..... و من سالهاست که بین تفاوت حرف ها و نگاه هایت مانده ام ؛ نمی دانم چاره چیست؟ یک چشم می فروشد و یک چشم می خرد.....از دست چشمهای تو بین دو راهیم...... بیا و بی پرده باز گو کن راز نهان شده در مسیر چشمانت را و مرا از این مستی خواب آور نجات بخش.... یادت هست بارها برایم خوانده ای....ما جعل الله لرجل من قلبین فی جوفه....اینبار هم خواندی اما من نمیدانم این قلب دیگر از آن کیست ؟من که تنها دارایی زندگی ام از آن توست و این طعنه هایت برایم نا آشناست ....بگو خطای من چیست که اینگونه دردناک ، مستحق عذابم کرده ای؟بگو سامان این دردهای کهنه و این قلب شکسته چیست؟ بگو غمی که به فریاد شدن مشتاق است چرا بغض است و درون سینه ام مانده است ..... و من دوباره می خوانم .....از دور لبخند تو چقدر شبیه من است ، آه ای شباهت دور ،ای چشمهای مغرور، این روزها که جرات دیوانگی ام کم است ، بگذار باز هم به تو برگردم.....و تو دوباره آرام می شوی اما باز هم حرف هایم با سکوتت بی پاسخ می ماند دوباره می خوانم.... بگذار دست کم گاهی تو را به خواب ببینم!بگذار در خیال تو باشم......و چقدر سخت است اگر دلت سنگ شود و بیرحمی حتی خیال از نگاهت سلب آرامش باشد و من بر تداوم این ماجرا اصرار می کنم ....می شود روزی که آسمان برای بودنمان به رسم شوق می بارد و عشق با نرمش مهربانانه عاشقانه هایش را نثار می کند و من ثانیه های زندگی ام به شوق لحظه آمدنت می گذرد.... این روزها که حس دل تنگی ام بی شمار است احساس نبودنت آزارم می دهد و این احساس نبودنم را شدت می بخشد و دوباره دوست دارم نباشم لااقل وقتی که نیستی دیگر برایت...... احساس های متضاد این عوالم ماورایی حدیث دغدغه های طولانی زندگی یک انسان است ....گاهی اینقدر برای تحقق آرزویی تلاش میکنی که بی نتیجه می مانی و خستگی تمام این روزهای پر تلاش ، سالیان طولانی بر جسمت باقی می ماند.....بگذار شاید واژه ها بهتر بیان کنند.....گاهی گمان نمی کنی ولی می شود،گاهی نمی شود که نمی شود،گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است ،گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود ،گاهی گدای گدایی و بخت نیست ، گاهی تمام شهر گدای تو می شود.... و من در تک تک این واژه ها، بوی حضور کریمانه خدایی را احساس می کنم که حاضر نیست بنده اش را به بیراهه وا گذارد و این شتاب بنده را با دلشکستگی اش همراه می سازد و آرام کنارش می نشیند می گردی مانند او حرف هایش گله هایش ، را می شنود و آرام لبخند می زند ، جسارت را می شنود و مهربانی می کند و..... خدایا! من اسیر نگاه های توام، دوستت دارم و راضی به تمام اراده های تو در زندگی ام.....این نگاهت را، این لطفت را این دست های مهربانت را از من دریغ نکن و بی تابیم را ، بی قراریم را ،دل شکستگی ام را جز به نوازش آرام کریمانه ات پاسخ مده.....خدایا! سپاسگزار توام که دوباره توان نوشتن دادی ، دوباره زنده ماندم و از تمام بودن هایت از زنده کردنت از خشکاندنت آگاهم کردی ....در این روزهای پایانی عاشقم ساز و مرا عاشقانه برای خودت جدا کن...من برای زنده ماندنم بهانه ای ندارم ....بهانه ام برای رفتن باش و مرا از پس نگاه های مضطرب دنیایی ام نجات بخش و مرا رهسپار روزهای خاکستری خاک کن...... ............... ..................... ............................ زیر سایه امیرالمومنین(ع)
| Design By : Pichak |

