سکوت !!!......

سلام دوستان

اول:انتخابات تموم شد و رئیس جمهور مشخص شد امیدوارم دکتر رو حانی بتونه شرایط بهتری برای کشور و معیشت مرددم فراهم کنه.

دوم:  از اینکه بالاخره بعد از چند ماه دوباره تونستم بیام و بنویسم خوشحالم اما این چیزی از دل تنگی های این روزهام کم نمی کنه

سوم:بعضی محیط ها اصلن فضای خوبی نداره و متاسفانه هر انسانی با هر رویکردی اونجا حضور داره و چیزی که توش نیست صداقت و ایمانه ..........شرف و انسانیت در وجود  بعضیا مفهومی نداره فقط خداست که می تونه این انسان های عوضی رو انسان کنه.....

چهارم:بعضیا تکلیفشون با خودشون مشخص نیست هم مثبت می خوان هم منفی.....اگه طرف مثبت باشه میگن بابا تو که مثبتی اگر طرف منفی باشه میگن ای بابا طرف هرزه است ...روایت خدا و خرما رو با هم خواستنه.........

پنجم:بدترین گناه برای یک انسان سلب اعتماد طرف مقابلشه میدونید چرا؟چون اگر برای یکبار دروغ بگه و دوستش یا همسرش یا هر طرفی که مخاطبش هست بفهمه دیگه به هیچ حرفش اعتقادی نداره و هر وقت حرف میزنه شک می کنه که داره دروغ میگه یا راست.....پس پیشنهاد می کنم هیچ وقت به هیچ کسی دروغ نگید....

ششم:بخونید

این روزها سقف دل تنگی هایم اینقدر کوتاه شده است که بی بهانه می گریم و با ترنم همین بارانی که اکنون در حال بارش است دلم را از هر کینه ای زلال می کنم و به روزهایی فکر می کنم که لحظه هایش خاطره شد برایم و هیچ برای من نماند جز یک حس عاشقانه و احساس می کنم برای تو یک حس نفرت .....نفرتی که دوست داشتنی است ...دوست داشتنی که عاشقانه است و تو هنوز هم دلت با نوشته هایم می لرزد.....

من اما زیاد این روزها نمی نویسم تا تو به آینده ای که ساختی امیدوار باشی به لذتی که بدون من رقم خورد و نامم از تمام آن همه حذف شد جاییکه دیگر این آب و رنگ ها بی معناست و دیگر این آهنگ های دلتنگی آرامم نمی کند ....راستش را بخواهی دوست دارم زمان برگردد و هیچ وقت تو را رها نمی کردم .....کاش می شد از روزگار شکایت به کسی برد اما این سرنوشتی است که با بغض برای هر دوست داشتنی رقم می خورد....

فضا سنگین است و من در این سکوت سخت درگیر توام...در گیر و دار روزهای بودنت و غرور لحظه هایی که هیچ گاه فکر نمی کردم تمام شود اما شد و من آسمان روزهایم ابری است.می دانی اصلا امشب آسمانم تاب کشیدن ابرها را ندارد.کاش ابرها ببارند،شاید آسمانم نفسی تازه کند.

من دیوانه نیستم فقط کمی تنهایم ...همین! می دانی اصلا این آهنگ ها که گوش می دهم محصول همان بودن هاست نمی دانم....گاهی احساس تلف می شود به پای عمر! و گاهی هم عمر تلف می شود به پای یک احساس....و چه عذابی می کشد کسی که هم عمرش تلف شد و هم احساسش....و این حکایت روزگاری است که نامش نیز مرد نیست اسمش دنیاست و این بانوی خوش چهره چه زیرکانه با نگاهش فریب می دهد من و تو را و ما را و عاقبت می شود آن که نباید شود.....

تنهایی مزمن این روزها مرا به سالهای دور می برد چه لحظه های زیبایی ...یک ضبط قدیمی با نواری که با هزار بیم و امید از پسردایی عزیز گرفته بودم و هر وقت تنها می شدم همان شبهایی که نه نتی بود و نه مسنجری ....آرام گوش می دادم و ذهنم می رفت به سمتی که تو هیچ گاه احساس آن لحظه هایم را نشنیدی ...ندیدی و جایت برای همیشه میان این دوست داشتن ها خالی بود....عکس هایی که هیچ گاه تماشایش نکردی و چه شبهایی که صبح می شد و من با تمام دلتنگی ام راهی مدرسه می شدم ...روزهایی که هیچ گاه فراموشش نخواهم کرد..... لحظه هایی که آرامش شبها و دفتر خاطرات مونس تنهایی ام بود.....آری گاهی سکوت پرهیاهوترین لحظه های زندگی انسان است...مملو از آنچه می خواهیم بگوییم اما نمی توانیم بگوییم.....

و این معصومانه ترین عشقی است که می توان تجربه کرد... عشقی که هیچ گاه فراموش نخواهد شد و هیچ گاه این شعر از یاد نخواهد رفت که وقتی باران می بارد عاشقتر می شوم،نمی دانم باران چه نسبتی دارد با غمی که به جانم ریخته ای ...باران.....باران.....دوباره بارن...

این روزها با تو به وسعت تمام نداشته هایم حرف دارم اما چه سود که نه می شود بیان درد کرد و نه می توان آرام از کنارش گذشت....حکات غریبی است که اشک هایت را هدیه کنی به بدرقه کسی که هیچ گاه آمدنش را انتظار نداری و آنگاه آرام و بی صدا گوشه ای کز کنی و زانوهای تنهاییت را محکم به بغل فشار دهی....آری شبهایم می گذرد بدون اینکه دلم هوای آغوشت را داشته باشد آغوشت ارزانی دیگران ...من میهمان پاهای بغل کرده ام هستم و این آرامشم را حتی با تو عوض نخواهم کرد....

همیشه خاطره ای هست که نفس انسان را برای لحظه ای می گیرد اما این اعتقاد توست که هیچ گاه نمی گذارد حدیث صبر را فراموش کنی و دائم به یادش تکرار می کنی که خدایا! من از همه به سوی تو گریخته و در پیشگاه تو ایستاده‏ ام،در حالی که دلشکسته و نالان درگاه توام و به پاداش تو امیدوار. آنچه را در دل من می‏گذرد می‏دانی، از نیاز من آگاهی، ضمیر و درونم را می‏شناسی و فرجام و سرانجام زندگی و مرگم از تو پنهان نیست. آنچه را که می‏خواهم بر زبان آورم و از خواسته‏ام سخن بگویم و به حسن عاقبتم امید بندم، همه را می‏دانی ....

پس مرا دریاب و با مهرت آرامشم بخش که این روزها سخت دلتنگ ام....این روزها سقف دلتنگی هایم آنقدر........

...........................

زیر سایه امیرالمومنین(ع)

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط م.ا.ب چیزی شبیه سکوت ()

سلام دوستان
اول:این روزها کشورم درگیر انتخاباته...انتخابات ریئس دولت و همچنین اعضای شوراهای اسلامی روستا و شهر.....و من فکر می کنم باز هم باید انتخاب کرد...اینبار دقیق تر و منطقی تر.....

دوم:شاید برای اولین سالیه که من توی اردیبهشت ماه مطلبی رو ننوشتم شاید به دلیل مشغله کاری زیاد این روزهام باشه اما امروز تو هوای همون اردیبهشت اومدم که با شما باشم....

سوم:اتفاقهای خوبی در این سال جدید افتاد برادرم مشرف شد مکه...پدر و مادر عزیزم هم امشب عازم سفر بیت الله الحرامند و من هم که به علت همین موضوع انتخابات سفرم به تعویق افتاد که امیدوارم زنده باشم و منم بتونم دوباره متولد شم ...دوباره خداوند همه گناهامو ببخشه و دوباره مثل نوزادی که پا به عرصه دنیا می زاره حس خوبی بهم دست بده و فرصت تکرار همه بدی هامو داشته باشم.....بازم فکر می کنم هنوز لایق نشدم باید تو این ماه و ماه های بعد خودمو آماده کنم برای حضور .....برای سفر....شاید آخرین سفر.....

چهارم:بخونید....

و باز دلم در گیر و دار روزهای تنهایی است روزهایی که شاید اگر امید به آینده در آن نبود من هم تصوری از ادامه راه نداشتم.این روزها حتی دوستان قدیمی هم حضورشان کمرنگ است فضای دلتنگی میل به بی نهایت دارد و چه سخت است اینکه به کسی یا چیزی محتاج باشی و او تو را ترک کند یا دستانت از رسیدن به آن محروم بماند.

آسمان رویاهایم دیگر آبی نیست شاید مانند آسمان ابری همین روزهای سرزمین مادری، سیاه و تیره باشد در انتظار بارش.....اینکه ببارد تا رها شود اینکه آزاد کند این بغض گلوگیر خود را... و زنده کند عشقی را که رنگ باخته است و به یاد آورد روزگاری را که مهربانی تداوم داشت....
من این روزها دیگر حتی به خودم هم فکر نمی کنم اصلا این فکر کردن سالهای زیادی است که ذهن مرا وامدار خود می کند و باز این تنهایی است که دستاورد تمام ساعات بودنش می شود و باز هم مثل همان سالهای دور بی نتیجه مرا رها می کند و خود به جایی دیگر رخت می بندد...

و باز در اوج این همه تنهایی آرام گرفته ام ...این شبها بعد از شنیدن این همه حرف با خواندن غزلی از حافظ آرامشی اوج می گیرد که قبل ها طعمش زیباتر بود و اما این روزها تلخ است تلختر از قهوه ای که برای بیداری شبها مجبور می شوی سر بکشی...
اصلا به هیچ صراطی مستقیم نیست دلی که بی تاب نوازش دستان توست و همین بهانه می شود برای تمام دلتنگی ها برای همه بد اخلاقی ها برای بی تابی هایی که حتی در خواب هم رهایت نمی کند و تو در رویا هم دوست داری در آغوشش بمانی اما چقدر زود این شبها پایان می یابد و تو باز مجبوری که با واقعیت روبرو شوی.....
 در سکوت بهاری این شبها صدای شکستنش خیلی خوب احساس می شود و تو باز وامدار بوی همان بهارنارنجی که دوباره برایت حدیث صبر بخواند و از تمام این بی قراری ها رهایت سازد و آنگاه مثل لحظه ای که از خواب بیدار می شوی سبکبال باشی و آرامشی عجیب در تو تداعی کند خاطرات گذشته ات را.....

این شکوفه های بهاری با رنگ های متعدد هم تو را به حس عاشقانه دوران نوجوانی ات نمی برد تنها منظره ای است که طراوت روزهای دور را به خاطر می آورد مثل همان نگاه صورتی و لبخند همیشگی که از من دور است و روزهاست که از من دریغ شده است....
همیشه نفس تا جایی با توست که منفعتش تامین شود و گاهی که مشکلات، جدایی بین وابستگی و نفس را منجر می شود تو با بی رحمی تمام از تمام خاطرات می گذری و تنها این نکته برایت هدف می شود که من حفظ شوم من یعنی من بدون تو......بدون تمام خاطرات...بدون همان اشتباه دوران سادگی.....بدون همان وابستگی که اسمش را به اشتباه عشق نامیدی ...به همان حاصل همیشگی اعتماد من یعنی تنهایی....
و این روزها تنهایی شاید تنها واژه ای است که عمق گرفتنش را تنها گذشت زمان درک می کند و تو از نبود این گذشت ثانیه ها نگرانی که چرا نمی گذرند تا شکل بگیرد وابستگی دیگری که تو را دچار کند......

سخت می گذرد این لحظه های تنهایی اما می گذرد حتی بدون تو.....بدون روزهایی که دیگر وجود ندارد صدایت و ترنم نگاهت و دلسوزی هایت که هنوز هم که هنوز است برایم زیباست...فکر می کنم گاهی به اینکه کاش می شد زمان را به عقب برگرداند و آنجا تصمیمی را اصلاح کرد و یا.....نمی دانم این ها تمامن توهم است از سر توجیه ....از سر اینکه خود را سرگرم سازی به نبودنش...از سر اینکه دلت دوست دارد بهانه گیرد برای نبودنش.....برای نگاهش ...برای تمام روزهای بارانی با طراوت بهاری اش....برای اردیبهشت های با تو بودن....

حالا که وضع بدین شکل است مجبوری دست دلت را بگیری و با هم در همان کوچه و بازار خاطرات قدم بزنی و باز با خودت بخوانی زمزمه کنی....جایی نوشته بود روزی خواهد رسید که دیگر نه صدایم را بشنوی نه نگاهم را ببینی ...نه وجودم را حس کنی......و می شویی با اشکت سنگ قبر خاک گرفته ی مرا .....و آن لحظه است که معنای تمام حرف های گفته و ناگفته ام را می فهمی.....ولی من دیگر نیستم.....

روزی می رسد که دلت برای نبودنت برای ندیدنم برای نگاه دزدیدن هایت از من تنگ خواهد شد ...چقدر این روزها سخت می گذرد سخت سخت......راستی گاهی تصوری از لحظه تدفینم در ذهنم شکل می گیرد آنگاه که آشنایی بر دوشم می زند و می گوید هی رفیق سخت گذشت ولی دیدی گذشت؟!!و آن روز دیگر گریه ها و شیون ها و دل تنگی هایت برایم بی فایده است ...روزهای بدون من...روزگار بدون من......ایام فکر کردن به رفتار گذشته ات.......و آن روز به این فکر کن که سیاهی لب هایم از سیگار نیست ...سیاه پوش هزار حرف نگفته ام........
زیاد نگران نباش......خاطراتت را هم با خودم خواهم برد اما آرام نیستم.... کاش دستان مهربان معبودم آرامش بخش روزهای تنهایی ام باشد......
.........................
..............................
زیر سایه امیرالمومنین(ع)


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ توسط م.ا.ب چیزی شبیه سکوت ()

اول:سلام

دوم:از اینکه اینقدر دیر میام و اینجا مینویسم شرمندم هم حوصله قبلو ندارم و هم اینکه این روزها دیگه بیش از اندازه تکراری شدن و حس نوشتن رو از آدم می گیرن...

سوم:امسال هم سال خوبی نبود هم با بیماری مادربزرگم و بعدش فوتش و هم بعد از اون با فوت دایی مادرم همراه بود که حادثه تلخی در روزهای زندگی من بود مخصوصا اینکه این داییم خیلی سر مسایل سیاسی و مملکت با من کل مینداخت و خیلی با هم در مورد این مسایل حرف می زدیم و واقعا تو مهمونیا،تو مسجد و ....جاش خیلی خالیه.....

چهارم:خب امشب شب تولدمه اما خیلی حالم مساعد نیست....پس بی مقدمه بخونید....

دوباره بهمن و دوباره روزهایی که قرار است به آمدنم ختم شوند از راه می رسد و من دوباره با همان غم همیشگی تنهاییم غمی که شاید دیگر به میانسالی رسیده باشد و شاید اگر روزگاری چند بر او بگذرد دیگه حس و حال عشق نداند و نشناسد...

نمی دانم گاه در این مسیر طولانی هم قطارانت داعیه ی همراهی با تو دارند اما غافل از اینکه آنها نیز تنها تو را به پاس شاد بودنشان می خواهند ....برای بیان دلتنگی هاشان و آنگاه که گذشتند از این بحران عاطفی تو را برای همیشه فراموش می کنند .... انگار اصلا وجود نداشتی ....

من امشب با بال های شکسته و با قلبی مالامال از عطش فراق دوباره تو را به یاد می آورم....ازتو چه پنهان،با تمام بی پناهی ام،گاهی ایستاده در پس همین خنده های سرد،در پس همین گریه های گرم،هی می میرم و زنده می شوم!سخت است صبور باشی....و در حجم این سکوت نفست بند نیاید.....

سخت است زمان بی تو بگذرد و هر بار برای آمدن نقشه ای و تصویری ترسیم کنی اما باز نوبت آمدن که می رسد تنها باشی......اصلا بگذار اینگونه بگویم تنهایی شاید بهانه است برای وصل به او که زیباترین است به او که دوستت دارد با تمام وجودش و تو هنوز باورش به او در هاله های ابهام گم است....و دوباره زمزمه های قدیمی اوج می گیرد که منتظر هیچ دستی در هیچ جای این دنیا نباش.....اشک هایت را با دست های خودت پاک کن که همه رهگذرند ....و این سکانس غم و اندوه انگار تمامی ندارد و تو مجبوری که تا انتها پای کار بمانی....

چقدر زمستان خواستی است با آن هوای سرد و بارانی اش با آن شال های بافتنی و پالتوهای گرمش و من چقدر عاشقم به این سرما به این خاطراتی که هر قدر سرمایش بیشتر می شود عطش حضورت در آن بیشتر گرم می شود و تمام وجودم انگار پرواز می شود تا برای تو بال و پر باز کند تا برای تو پرواز.......و پرواز تنها واژه ای که قفس را معنا می کند و من از قدرت میله های ضخیم آن دانستم که چقدر دل در بند بند گره هایش به یاد توست و جدا شدن مفهومی که شاید هیچ گاه از ذهنم اوج نگیرد...من با وابستگی زاده شدم با وابستگی زنده ام .......اما کاش این وابستگی زودتر در شمایلی از همان فرشته های آبی و صورتی رخ عیان کند ....وابستگی یعنی دچار و دچار یعنی عشق.......

من از همان آخرین نگاه ها خواندم که دیگر این فاصله های به غم رنگ شده، روی شادی به خود نخواهند دید.....دانستم فرای این جاده بی انتها دوباره همان فاصله است با همان آدم ها و با همان نقش ها...با همان غم هایی که یک عمر با آن زیسته ام با همان تنهایی نیمه شب هایی که گذرانش را چای و قلیان و شجریان و بنان پر کردند......

چقدر حس بدی است اینکه احساس کنی تنهاییت بی انتهاست و دیگر هیچ راهی جز همان تنهایی مداوایش نخواهد کرد و این دوباره یعنی همان تسلسل فلاسفه که تو همواره آن را باطل خطاب داده ای اما انگار باز هم این خاطره برایت استناد واقعیت است ...

آه که روز آمدن چقدر بی رنگ است ....نه صدایی نه فریادی نه هیاهو و جشنی .......چقدر سرد و بی روح است اینکه بیایی و برای آمدنت نغمه ای نخواند و شعری به بیان نیاید .......اما تو می آیی تا بسازی تا باز هم با همان قدرتی که از لایزال به امانت گرفته ای ثابت کنی مرد میدان های سختی یعنی می مانی تاب می آوری و با تمام تنهاییت صفحه ای تصویر می کنی که غمش درست است که بغض در گلو دارد اما از جنس لطیف یک عشق است از جنس باران و آسمان ...از جنس ابری که هوای باریدن دارد......از جنس برف....

خسته ام ...کاش بودی و تفسیر این نگاه ها و نوشته ها می شدی و من دوباره از پس همان نگاه های مهربان وابستگی ام را نشان می دادم.....زمان دیگر گذشته است آمدنت دیگر مفهوم قبل را ندارد برایم....چه روزهایی که سر شد و من در تب و تاب سوختن آب شدم و تو باز نظاره کردی و آرام لبخند زدی....دارد باران می بارد از جنس همان ها که دوستش داری از جنس همان ریسمانی که آسمان و زمین را به هم بافته است .....می دانی نیامدنت هم زیباست.....شاید اینطوری که نمی آیی همیشه خاطرت برایم عزیز باشد...شاید اینگونه که نیامدی همیشه در دلم ماندگار شوی....

و دوباره این نوشته ها که آرامم می کند و تو را در خاطرم امیدوار.....

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد ، گل از تو گلگون تر،امید از تو شیرین تر......نمی شود که باشی و شعر هم باشد،نمی شود که تو باشی ترانه هم باشد......نمی شود که تو باشی من عاشق تو نباشم.....نمی شود تو باشی و درست همینطور که نمی‌شود که تو باشی، من عاشق تو نباشم .....نمی‌شود که تو باشی،درست همینطور که هستی و من،هزار بار خوبتر از این باشم و باز،هزار بار،عاشق تو نباشم...نمی شود....نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد....
...............

زیر سایه امیرالمومنین (ع)

نوشته شده در شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط م.ا.ب چیزی شبیه سکوت ()

اول:سلام

دوم:باز هم بعد چند ماه دوری آمدم تا بنویسم شاید همراهان همیشگی این صفحه دلشان برای به روز شدن مطلب تنگ شده باشد.

سوم:امسال هم برای خانواده ما با یک اتفاق تلخ آغاز شد و مادربزرگم که در بستر بیماری بود با سهل انگاری محض پزشکی بی تعهد دار دنیا را وداع گفت و برای من که هنوز خاطره های شبانه ناله هایش روی تخت اتاقم زمانی که پشت میز کامپیوترم می نشینم تداعی می شود و اشک گوشه چشمانم حلقه می زند که چه ساده انسان ها از دست می روند و چه زود تکیه گاه ها می شکنند.

چهارم:هوای این شهر چند روزی ایست ابریست و چون هوای آسیب پذیر دلم در انتظار جرقه ای برای بارش......

پنجم:دخترکان ساده این روزها زود عاشق می شوند، زود دوستت دارم برایشان بهانه می شود برای ماندن اما به همان سادگی دل بستنشان به راحتی عبور می کنند از تمام مصادیق دوست داشتن چرا که دلشان هر جایی است و پرستوی قالب قلب صنوبریشان زود عاشق دیگری می شود......

ششم:یه مقداری اوضاع زندگیم مشخص شده اما با این وضع گرونی مملکت و اوضاع نابسامان فرهنگی جامعه نه میشه به ازدواج فکر کرد و نه میشه یه کسی که دلت میخواد و یه ویژگی هایو داره رو پیدا کرد برای همین فعلا تنهایی بهترین گزینه است.....

هفتم :بخونید...

چه زود سرمایه های عمرت از دست می رود و چقدر انسان غافل است از عظمت وجود پناهگاه هایی که هر روز در کنارشان آرام می گیرد اما زمانی که از دست می روند غصه ای عجیب بر قلبشان سنگینی می کند که نگو و نپرس....

این روزها حوصله ندارم شاید دوباره همان احساس سخت سالهای قبل به سراغم آمده باشد روزهایی که هوا ابری بود و دلم از تمام حادثه های دنیا غمگین.....نمیدانم این احساس غریب در این تابستان گرم را چگونه می توان توصیف کرد....

گاهی نوشته های سالهای دور برایم انعکاس تنهایی عجیبی می شود که بارها تجربه کرده ام .... حکایت من حکایت کسی است که عاشق دریا بود اما قایق نداشت... دلباخته سفر بود اما همسفر نداشت... حکایت کسی است که زجر کشید اما ضجه نزد.... زخم داشت ولی ناله ایی نکرد.... نفس می کشید اما همنفس نداشت.... خندید اما غمش را کسی نفهمید.....و این تسلسل بی معنای گذار روزها و تکرار تقویم برایم چقدر سخت است ......

باز تا نیمه شبها بیدارم و این خیال اشتباه محض زندگی رهایم نمی کند و من چقدر ساده گذشتم از تمام وقایع دور و برم و چقدر خوب می شد اگر گاهی شرایط حال را در قبل داشتی و چقدر خوب می شد که انسان می توانست آینده اش را ببیند و آنگاه برای تمام ثانیه هایش برنامه ای درست بچیند....

دیوانگی بد نیست، هوس کرده ام چنان گیج شوم از تو، چنان مست شوی از من،که زمین سرگیجه بگیرد و ....و این داستان تلخ ماندگاری ات و برهم خوردن تمام برنامه هایت سخت تو را آزده می کند...دوست داری بنشینی گریه کنی ، فریاد بزنی اما هر گاه که نیست گریه می کنی یا اشک در چشمانت تداعی دلتنگی می کند و یا بغض عرصه بر تو تنگ می کند که آواز کند تو تمام قدرت خویش را بر بدنت حاکم می کنی که مرد باید قوی باشد ...گریه برای مرد نیست....اما من که با این جملات بیگانه ام، وقتی که احساس در مسیر داشته های بهترین ها آسیب می بیند و یا اینکه وقتی گلهای با شوق جمع کرده ات زیر پا له می شود حسی عجیب بر تو غالب می شود که باید گذشت و رها کرد......و رها بود.....و رها شد....آه که چقدر زیباست لحظه رهایی انسان از هر چه دربند اوست......

دیوانگی بد نیست، برای یکبار هم که شده دیوانه تر از من باش و بگذار چنان گم شوم در تو، چنان گم شوی در من که یکی دیده شویم از بالا و خدا خیال کند یکی از ما دونفر را گم کرده است....و چه تصویر قشنگی است که فکر می کنیم می شود تا خدا هم ببیند ، بشنود و ما را گم کند لااقل اینطور دیگر دلت نمی شکند دیگر اگر هم دلت شکست می دانی کسی می بیند کسی صدای شکسته شدنش را می شنود.....


راستی چقدر سخت است لحظه ای که رهایی یک انسان برای ما می شود خبر مرگ و ما می شنویم و می گرییم و باورمان می شود که دیگر نیست......چقدر مادرم دست و پایش را گم کرده بود وقتی خبر رهایی مادرش را شنید و من چقدر در خود شکستم وقتی احساس کردم بند دل مادرم گسست و ........

نمیدانم این سریال عجیب زندگی انسان ، این بودن و دل بستن ، این گذشتن ها و دیدن ها تا کی ادامه دارد اما کاش تا بودنمان درست درک شود کاش تا وقتی دلت گرفت دلی در گوشه ای دیگر برایت بگیرد و مثل تو دلتنگ شود تا این تله پاتی عجیب را دوست بداری وقتی قرار است با خاطرات بودنش روزگار بگذرانی....

شعرهای عجیب این شاعرکان جوان بر این احساس، غم مضاعفی می شود که زن آن مسافر است که احساس می‌کند،از هر طرف نرفته به تقدیر می خورد....و کاش تا این تقدیر مسیر بودنشان را به سوی تو نشانه رود و تو بشوی تمام زندگی و تمام خاطره از روزهای کودکی دختری که همواره دوست داشت مرد آرزوهایش مرد باشد .....بهترین باشد و مهربان......و مهربان یعنی قلبش برای او باشد و دلش برای او بتپد.....

این لحظه ها نه پایان بلکه آغاز دلتنگی است این روزها هم محکوم بی صبری است......پا به پای گریه بیدار و دنیام عجیب این روزها ابری است.....

مسیر رفتن و آمدن ها دیگر اینقدر به خود انسان های عجیب و غریب دیده است که بی تفاوت از این عبورهاست و من با همان احساس کودکانه ای که از عکس های دوران کودکی ام هویداست در نگاه این و آن نبود صداقتی را می بینم که شرط اول برای آغاز است و این یعنی همان دشواری روزها و ثانیه ها...

دیگر چای و قلیان و شعرهای حافظ بسنده نمی کند می دانی وقتی دلت اینقدر بی تاب است و بیقرار که تو حتی نمیدانی چگونه باید آرامش کنی دیگر این شاخه پریدن ها تو را آرام نمی کند.....این موسیقی های غمگین و این ترانه های جدایی برایت مضحک می شوند و تو در خود برای بارهای بیشمار گم می شوی و هر چه سعی می کنی تا خودت را دوباره احیا کنی نمی شود .......

توان بودن از تو سلب می شود و تو دوباره در ذهن خود وصف می کنی تمام آب و رنگ ها را و با خود قرار می گذاری که شاید اینبار سر قرار و مدارت پابند بمانی اما این صورتی های عجیب و این سپیدهای دلربا شاید برای بار هزارم هم تو را بر این عهد و پیمان پابند نسازد.....

تشویش شبانه ات اوج می گیرد و باز نیمه شبها محرم تمام اسرار فاش نشده ات می شود و چه روزهاو سالهایی از ما گذشت با نگاه یار و با غمزه و عشوه های بیشمارش و چه ساده گذر کرد از این همه و تو باز بر سر این داستان با خودت کلنجار می روی که چرا از هر راهی که می روی به بن بست می رسی.....

هوای دلم ابریست و در انتظار بارانی که شاید ببارد و پاک کند و دوباره تلطیف کند این فضا را و من از نو شوم آدمی که قبلتر بودم و عاشقی که جز در نگاه من صداق و پاکی نمی شد دید و نمی شد تا از آن آسان گذشت....شاید ایراد نگاه های دیگران است که این همه تاریکی بر نگاهشان حاکم است ...یا شایدم نگاه ما آلوده هزار زنگ و هزار بازی جدید این دنیای خاکی ......

......بیا و بتاب بر این جدایی سالهای بیشمار چرا که دیگر توان آمدنم نیست و دلم زخم خورده هزار نیرنگ بی حساب این فرقه های ناشکیب است.....

............................

.................................

زیر سایه امیرالمومنین (ع)

نوشته شده در شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط م.ا.ب چیزی شبیه سکوت ()

سلام دوستان

اول: از این همه نبودن هایم عذرخواهم شاید شما هم اگر جای من بودید دل و دماغ نوشتن نداشتید.

دوم: امسال بالاخره بعد از کش و قوس های زیاد تکلیف کارمون مشخص شد البته هنوزم یه نیمچه پله دیگه باقی مونده اما به نظر می رسه به لطف خدا موضوع حل شده باشه.

سوم: مدتیه تو فضای رسانه ای مازندران وارد شدم بد نیست اما خوبم نیست شاید اگر قم این فضا برام ایجاد می شد خیلی جای پیشرفت داشتم اما خدا رو شکر اینجام تا حدودی خودمو تونستم اثبات کنم.

چهارم: فکر می کنم در مجموع سال خوبی برام نبود سالی که توش دایی خودم و دایی مادرم فوت کردند و الانم مادربزرگم بیمارستانه مادرمم که پاش شکسته و خونه نشسته واقعا کاش می شد یه کم عقل تو سر این زنا بود که این طوری خودشونو و بقیه رو گرفتار نکنن.

پنجم: متاسفم برای مسئولانی که وجود یکی دیگه رو موجب به مخاطره افتادن پستشون می دونن و بسیار متاسفم از کارمندهایی که شما تا یه حرف می زنی خبرشو می برن به یکی دیگه می رسونن کاش یاد بگیریم رعایت اخلاق اسلامی مهم ترین مسئله توی زندگیه.

ششم: برای اینکه جای آخرین روز سال 90 تو این بلاگ خالی نباشه می نویسم شمام اگر فرصت داشتید بخونید.

دلم برایت تنگ شده و نمی دانم این داستان دلتنگی از چه قرار است که اینگونه نبودنت را احساس می کند و  برای خودش بهانه می گیرد. کاش می شد تا با تو از تمام روزهای تنهاییم بگویم برای تویی که در عین داشتن زندگی تنهایی . نمی دانم گاهی اینقدر دلم می خواهد ببوسمت که حد ندارد گاهی اینقدر احساس لذت می کنم که دوست دارم تا انتهای عشق پیش روم اما نمی دانم با پشیمانی بعد از آن چه باید کرد برای همین بین تمام این امور مرددم و امیدوارم این داستان بودنمان همیشگی باشد و اینطور نشود که با لذت ساده و زود گذری تو را برای همیشه از دست دهم. برای دیدنت دلتنگم کاش اکنون که آخر اسفند است بهار آمدنت بود  و من  قرار بود که همین فردا بیایم و تو را با تمام خوبیهایت به آغوش کشم....برای همیشه دوستت دارم حتی اگر تو روزی از من سیر شوی ......به قول احمد عزیزی" تو را در آغوش می گیرم و از هوش می روم . راستی مطلب چه بود؟ از ابتدای صفحه لبخند تکرار کن!"

دوستت دارم و آرزوی خوشبختی تو  تنها چیزی ایست که می توانم برایت از خداوند بخواهم....به یادم باش و مطمئن باش حتی آن ساعت ها که انتظار نداری من به تو فکر می کنم .......به یاد توام و دوست داشتم که آن لحظات با تو بگذرد ، مرا  به زودی فراموش نکن و این آب و رنگ های افراد دلت را از من جدا نسازد و بدانی که با تمام تنهایی ام تو را برای خودم و برای تنهاییم انتخاب کردم......تنها برای حس غریبی که در نگاهت و در دلت بود و آشنا با تمام درد هایم بود.....امیدوارم در هیاهوی دوستان بی شمارت مرا فراموش نکنی و همیشه دوستم بداری مثال روزی که برای بار اول دوستم می داشتی ......برای دیدنت همیشه دلتنگم ......

این روزها که در پی هم می آیند و می روند جای خالی ات بیشتر از قبل احساس می شود و چقدر اولین سال بودن با تو شیرین است آنگاه که تمام غم هایت را به باد می سپاری و تنها در کنار زیبایی هایت به آرامش فکر می کنی......آرامشی که همیشه جایش در زندگی ات خالی بود .....

همیشه آخر اسفند که می شود جنب و جوش اطرافیان برات جالب است اما تو که همیشه گوشه ای دنج برای تنهاییت انتخاب کرده ای بی تفاوت از نگاه دیگران تنها نظاره می کنی و آرام با خود زمزمه می کنی ای زندگی بردار دست از امتحانم ...چیزی نه می دانم نه می خواهم بدانم.....

کاش می شد تا سرنوشت هر کسی به دستان خودش مقدر می شد اما لطف و رحمت از آن خدایی است که هم او بهترین ها را برای بندگانش رقم می زند و من در حکمت این سرنوشت سالهاست که اندیشه کردم اما هر بار که نکته ظریفی از زاویه ای خود را نشان می دهد داستان تازه ای در زندگی برایم مقدر می شود......کاش می شد تا بر سر دو راهی ها ، یا در لحظه هایی که بین ماندن و رفتن مقدری، یا نه اصلا اراده رفتن داری و پایت سست می شود همانجا فرشته ای نگاهش را بر تو عرضه کند و  تو در مسیر زلال نگاهش راهت را بیابی.....

چقدر باید انتظار کشید و چقدر سخت است صبر بر بلایا  یا صبر بر خواسته هایی که دوست داری برآورده شود اما رضایت خالقت در آن نیست و تو به پاس تمام مهربانی اش  صبر می کنی اما کاش این انتظار تصویر مبهم آمدنت را به شکل دیگری رقم زند....و تو باز مجبور می شوی با تمام این مصادیق همراه شوی ...در روزگار شما آن هایی است، خود را با آن ها همراه کنید، آن هایی که چون ابر می گذرند.......

این لحظه ها ثانیه های اتمام نفس های سال 90 است و چقدر سخت است که بدانی فردا قرار است دیگر نباشی ........اما باز لطف او شاملت می شود و تو به این یقین می رسی که این آغاز یعنی نو شدن یعنی شروع ، یعنی آغاز دوباره دچار شدن....و دچار یعنی عشق......

این روزها حالم تعریفی ندارد عموما یادم نیست که سالی گذشته باشد و در لحظه تحویل سال حالم خوب باشد غیر از کودکی هایم ....راستش زمان که پیش می رود احساس می کنم از تو دور می شوم....راستی چقدر بهانه هایش خواندنی بود.....چقدر حرفهایش درد داشت و با درد نمی توانست متقاعد کند قلب آزرده ای را که سالها قبل آنرا شکسته بود......و این عبارات همان هایی است که هر جمله اش جای فکر دارد و سوال!!! اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم و یا از روی خودخواهی فقط خود را پسندیدم ، اگز از دست من در خلوت خود گریه ای کردی ، اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردی ،اگر زخمی چشیدی گاه گاهی از زبان من ، اگر رنجیده خاطر گشتی از لحن بیان من....حلالم کن ...و بعد امشب دعایم کن.....

و من که همیشه حدیث صبر خوانده ام اینبار نیز آرام می گویم که ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم......اینقدر مصیبت وارد آمد که دیگر شاید به قول معروف توپ هم تکانم ندهد اما همیشه خاطره های تلخ و شیرین در ذهنم تداعی روزهای واپپسین است و از هر روزش و خاطره اش درسی بزرگ در کوله بار تجربه ام اندوخته ام.....

بهار آْغاز شکفتن و شروع عاشقی است، کاش در این روزهای جوانه زدن نغمه ای زیبا گوش جان را بنوازد و عشق با لطافت همیشگی زنده شود.....

و آنگاه آغاز کنی شروع دوباره یک زندگی و یک راه طولانی با هم بودن که هر ثانیه نبودنت حکم مرگ باشد بر دفتر سرنوشت....

جمله ای همیشه در ذهنم تکرار می شود، وقتی سخن از تو می گویم این را بدان که دوستی من شبیه باران نیست که گاهی بیاید و گاهی نه... دوستی من شبیه هواست..ساکت..اما همیشه در اطراف تو!

من درست است که خسته نیستم و در خود شکسته ام اما همیشه در عبور لحظه ها و سال ها نگاه مضطرب و نگران خود را به نگه مهربانت دوخته ام ، نگاهی که بارها مرا نوازش داد اما هنوز با او غریبه ام با صدایی که همواره صدایم می کند و من نمی شنوم غریبه ام......نمی دانم این روزها چگونه از تو خواسته ای طلب کنم آنگاه که تا بر دلم آرزویی گذشت تو چراغ سبز نشان دادی و مرا آگاه ساختی .....

خدایا! بگیر از من تمام ساعات و لحظه هایم را، با نامت با ذکرت و با یاد رویای بودنت آرامشم بخش که برای بنده چیزی زیباتر از این نیست که به دیدار معشوق و مولایش شتاب کند.

در این نو شدن ها، در این کهنه فراموش کردن ها یاریم بخش تا همیشه بدی های دیگران و رنجش خود از آنها را نادیده گیرم و بر تو بخشم که تو خود بهترین بهانه برای بودنی.....خدایا من جز تو بر کسی امید نبستم و از تو می خواهم که با تمام رحمتت بر من نظاره کنی و بر قلبم نگاه.....

خدایا دردهای دوستانم ، دشمنانم، آنها که بر من ستم کردند و آنها که من بر آنها ستم کرده ام تسلی بخش و از ما و آنها درگذر که تو خود دوستدار رحمتی....

خدایا عیب هایمان را نادیده گیر و پنهان کن که اگر آشکار شود رسوا شویم و کسی دیگر بر نگاه رافت به ما نظاره نکند.....

خدایا رفتگان و گذشتگان را در جوار رحمتت آرامشی دریایی عنایت کن و بر ما رحم فرمای که اگر لطف و عنایت تو نباشد این ذره های کمترین از نعمت حیات محروم خواهند بود....

و دوباره لحظه های تحویل سال و ذکر این لحظه ها بر لب یا مقلب القلوب و الابصار ......یا مدبر الیل و نهار...یا محول الحول و الاحوال...حول حالنا الی احسن الحال....

..........................

...............................

زیر سایه امیرالمومنین(ع)

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط م.ا.ب چیزی شبیه سکوت ()


Design By : Pichak